.•°*”•°*”.•°*” تارا و طنین .•°*”.•°*”.•°*”

زندگی من و دخترم

با انتخاب طنین مجبور به قبول زندگی دوباره با مردی شدم که شوهرم

بود اما بویی از انسانیت نداشت  ....و با این انتخاب برای بار دوم همه

خانواده ام را از دست دادم ولی من از خودم گذشتم تا طنینم از دست

نرود این را آن زمان هیچکس نفهمید ...

 حمید به هیچوجه انتظار نداشت  به خاطر کودکم زندگی با او را قبول

کنم اما من از خود جوانی و آینده گذشتم تا فرزندم در دامن محبت مادر

بزرگ شود و سرنوشتی مشابه من نداشته باشد


بعد از چند روز مادر حمید تنها وسایل ما را که مال طنین بود به حیاط

پرت کرد و از ما خواست از آنجا برویم جایی برای رفتن نبود خدا خواست

و همان ساعت خاله حمید به منزل خواهرش آمد وقتی ما را گوشه

حیاط دید که کز کرده ایم کمی به خواهرش توپید و ما را با خود برداو

 که زن با خدایی بود اتاقک کوچک کنار حیاطشان را که انباروسایل

اضافی بود برایمان خالی کرد و ما با ابتدایی ترین وسایل زندگی آنجا

ماندگار شدیم .........من و حمید مانند دو نفر غریبه  بودیم حتی 

ساده ترین جملات روزمره بین ما ردو بدل نمی شد .. 

 اما از فحش و ناسزا گویی هایش به من و زمین و زمان متوجه شدم

 چقدر از برگشتم ناراحت است و برنامه هایش به هم خورده این را چند

روز بعد  مطمئن شدم ...طنین چند روز بود   مرتب گریه میکرد  بیتاب و

بی قرار بود سعی کردم آرامش کنم اما نمیشد وقتی صدای گریه اش

طولانی تر شد حمید که خانه بود با عصبانیت بچه را از بغلم گرقت

ومحکم زمین گذاشت و شروع به فحاشی کرد .....با فریاد میپرسید که

چرا برگشتم؟ به چه امیدی ؟ میگفت : چی از جان من میخواهی ؟ اگر

برنگشته بودی من الان اینجا نبودم طنین را هم به یکی از دوستانم که

قرار بود خرج رفتنم را از ایران بدهد میدادم  او دستش به دهنش

میرسد  میتوانست این طفلک را خوشبخت کند .. تو هم کنار خانواده ات

بهترین زندگی را داشتی...........

چشمانم  داشت از حدقه بیرون میزد  این چگونه پدری است که حاضر

به بخشیدن فرزندش برای خوشگذرانی خودش بود ؟؟ با صدای خاله

حمید به خود آمدم خجالت بکش حمید یک مرد چقدر میتواند بی غیرت

باشد به خاله اش نگاهی کرد و گفت  : من که نه زندگی دارم نه کاری

نه اخلاقی این چرا برگشت چرا معادلاتم را به هم زد ؟؟

صدایم از گلو خارج نمیشد دهانم را بازو بسته میکردم اما صدایی نبود

که بیرون بیاید................ طنین را محکم بغل کرده بودم حالا  بیشتر از

بی غیرتی حمید  فهمیده بودم و از این که کنارطنین بودم  در دلم خدا را

شکر میگفتم.. خاله گفت : تارا به خاطر بچه اش برگشت نه تو لا ابالی

 خجالت بکش او به همه کس و کارش به خاطر بچه اش پشت کرد

  اما تو چکار کردی؟؟ قدمی برداشتی؟؟ تلاشی کردی ؟؟

بعد هم من و طنین را به خانه خودشان برد و به حال و روزم گریست

صدای فریاد حمید هنوز هم در گوشم بود :باشد تارا بچرخ تا بچرخیم 

بشین و ببین چه جهنمی برایت میسازم......

با اصرار شوهر خاله حمید که در میدان تره بار  مغازه ی بزرگی داشت

حمید آنجا مشغول کار شد اما همان روز اول جلو همه قسم خورد که

یک ریال هم به من پول نمیدهد

میخواست آنقدر مرا در تنگنا قرار دهدتا بروم  امامن با خدای خودم عهد

بستم  کودکم را ول نکنم  ....چند روز بود به فکر کاری برای خودم بودم

این تنها راه مبارزه با حمید بود من باید درآمدی پیدا میکردم تا مایحتاج

خودم و  طنین را فراهم کنم.. باید  تلاشی میکردم...

خاله حمید و دخترش در خانه خیاطی میکردند  اما من  از کار  آنها  سر

رشته ای نداشتم فکر دیگری کردم ... با کمک دختر خاله چند کتاب

تهیه کردم و چون به کار سوزن دوزی و منجوق دوزی علاقه  داشتم آرام

آرام شروع به تمرین کردم .....

ابتدا روی لباسهای طنین و خاله  کار میکردم پیشرفتم جالب توجه بود

خاله پیشنهاد کرد روی لباس مشتریها شروع به کار کنم  می ترسیدم

اما باید از جایی شروع میشد وقتی کار تمام شد و راضیت خاله و

مشتری را دیدم ساعتها اشک شوق ریختم .. وای که محبتهای خاله

حمید را به خودم و طنین در آن سالها هیچوقت فراموش نمیکنم و از

همین جا دست مهربانش را میبوسم.......

حمید شبها به خانه می آمد بیتفاوت گوشه ای میخوابید و صبح میرفت

وسایل کار را غروب در خاله خاله قایم میکردم تا حمید نبیند... روزها زود

بیدار میشدم و بعد از کارهای طنین شروع به کار میکردم

کارم بهتر شده بود و سرعت دستم بالاتر رفته و مشتری های خاله هم

که لباسها را آراسته تر  می دیدند بیشتر شده بودند

با پولهایی که دستم میامد  مانند همه مادران که آرزو دارند بهترین ها را

برای فرزندشان تهیه کنند لباسی یا خوراکی خوبی برای طنین میگرفتم

و لذت میبردم ...دو روزی بود که حمید سر کار نمیرفت و خانه میخوابید 

به بهانه ی به خاله سر زدم و علت را پرسیدم ... فهمیدم به خاطر

دعوایی که با یکی از مغازه داران شده  قید کار آنجا را زده و نمیرود


به اتاق برگشتم حمید بیدار شده بود برای اولین بار پرسیدم :حمید

بیکار شدی ؟خندید و گفت: مگه به تو ربطی دارد ؟ من برای خودم کار

میکردم پولش  هم مال خودم بود تو چیکاره هستی این وسط ؟؟؟

لجم گرفت گفتم :نه من پولی از تو نخواستم  چون خودم دارم کار میکنم

به سرعت وسایلی را که از خاله گرفته بودم آوردم و شروع به کار کردم

چشمانش گرد شد گفت :به به  که اینطور پس جنگ با من را شروع

کردی گفتم : چه جنگی ؟؟اصلا فکر کردی این مدت من و این بچه باید از

کجا هزینه زندگیمان را می دادیم ؟؟خندید و گفت  : من که گفتم بگذار

این بچه در رفاه مبان خانواده ای بزرگ شود که او را میخواهند عصبانی

شدم و فریاد زدم مگر در خواب ببینی من هم مثل تو آنقدر عوضی شوم

که بچه ام را  از خودم دور کنم باز هم گفت: باشد خواهیم دید

مدتی بود که حمید با یکی از دوستانش قرار بود به بندر برای کار برود

این را از شوهر خاله حمید شنیدم برایم بود و نبودش زیاد مهم نبود اما

ترس این که باز برود و گم و گور شود نگرانم میکرد بالاخره یکروز صبح

خیلی عادی به من گفت من مدتی نیستم و رفت ....بدون اینکه نگران

من یا طنین  باشد من به تنهایی عادت کرده بودم .او عملا در زندگی با

من نقشی نداشت .. برای همین رفتنش زیاد به چشم نیامد

روز و شب سوزن میزدم و به طنین که بازی میکرد یا در خواب بود  نگاه 

میکردم چقدر دوست داشتم زودتر بزرگ میشد و همدم دل غمگینم بود

در نبود حمید یکبار هم مادرش به من سر نزد و حتی به خاطر بودن من

خانه خواهرش با او هم بد شده بود  هنوز هم علت بد ذاتی این زن را

نمی دانستم وای که فاصله  اخلاقی این دو خواهر زمین تا آسمان بود

سفر حمید 6 ماه طول کشید 6 ماهی که من و طنین در اتاق کوچک

خانه خاله به سادگی زندگی کردیم کارم بیشتر شده بود و خوشحال

بودم با خنده طنین می خندیدم  با مریضی و بیتابیش گریه می کردم و

باز هم خدا را شکرمی گفتم که کنار هم هستیم

آمدن حمید مانند رفتش  معمولی بود فقط روز اول خاله و شوهرش

با او به شدت برخورد کردن که چگونه یک زن جوان و بچه کوچکش را به

امان خدا رها کرده و رفته حمید با خنده  میگفت: تارا پوستش از این که

هست کلفت تر است و باید منتظر بدتر از اینها باشد
 

در آن 6 ماه بارها تصمیم گرفتم به دادگاه شکایت کنم ولی از ترس اینکه

باز هم حمید برسد و دادگاه طنینم را از من بگیرد  پشیمان میشدم.

 حمید نه از کارش در بندر گفت و نه از پولی باید با خود می آورد

از دور و نزدیک شنیدم که حمید هر روز به خانه مادرش  میرود و ناهار و

شام آنجاست گاهی 3 شب یکبار هم به خانه نمی آمد یکبار که

اعتراض کردم  حمید گفت: من بیکارم پول تو را هم نمیخواهم تو برای

خودت  و بچه ات کارکن من هم مجبورم خانه مادرم باشم

برایم عجیب بود حمید چرا اینگونه میکرد ؟ او که میدید من برای ادامه

این زندگی و سرنوشت فرزندم هر کمبودی را قبول کرده ام و اعتراضی

نداشتم ....بار دیگر مادرش به خانه خاله آمد ابتدا دعوای سختی با خاله

کرد که  چرا مرا حمایت کرده و بعد به طرف من هجوم آورد کلی فحشم

داد که به فکر شوهرم نیستم و از او غافلم وقتی حسابی  فحش و

ناسزا گفت کشیده ای به طنین کوچکم زد و گفت :همه اش تقصیر این

حرامزاده است .. دیگر طاقتم طاق شد دستش را گرفتم و گفتم: الحق

که بویی از انسانیت و آدمیت نبرده ای حمید هم لنگه خودت است به

خدای محمد(ص) چون کودک بیگناهم را زدی تا عمر دارم حلالت

نمیکنم  سرم را  رو به آسمان بلند کردم و گفتم :خدایا حقم را از این زن

بگیر ای خداااااااااا من میخواهم با چشمان خود ببینم که حقم را گرفتی

و این که میگویند دنیا دار مکافات است واقعا درست است و حقیقت

دارد  چون من سالها بعد با چشمان خودم دیدم چگونه خدا حقم را از

این زن گرفت و به من بنده ناچیزش ثابت کرد که صدایم را شنیده.....

زندگی ما به همین شکل میگذشت حمید گاه و بیگاه کاری پیدا میکرد

و بعد از مدتی  بیکار میشد زندگی ما کاملا جدا بود من برای خودم و

طنین  شبانه روز بی وقفه کار میکردم ملیله دوزی سوزن دوزی  منجوق

دوزی مکرومه بافی ابریشم بافی و ....

دیگر هر کتابی که مربوط به هنر دستی بود مطالعه میکردم و با چند بار

تمرین یاد میگرفتم نمیدانم احتیاج مالی بود یا عشق به فرزندم که

اینچنین پشتکاری داشتم؟ و علاقمند به این هنرها شده بودم؟  مطمئنا

این هم از الطاف خدای بزرگ و متعال  به من  بود.....

طنین 2 ساله شد  ما هنوز هم در اتاق گوشه ی حیاط خانه خاله

ساکن بودیم  حتی تصورش را نمیکردم که روزی از آنجا برویم آنها بزرگتر

و حامی  من در تنهایی و بی کسی ام بودند .. همیشه فکر میکردم

اگر آنها نبودند چه به سر من و طنین می آمد..؟؟؟

طنین بیشتر از پدرش با آنها  راحت بود شبها که حمید می آمد  طنین

گوشه ی کز میکرد و حتی به او نگاه هم نمیکرد حمید بیخیال تر از این

بود  که این حالات بچه را ببیند و توجه کند هیچگاه ندیدم دست محبتی 

برسرش بکشد تنها خاطره های طنین در آن سن از کلمه بابا  فریاد ها و

تنهایی هایمان بود... چند وقتی بود  احساس خستگی شدید داشتم و

چشمانم میسوخت  میدانستم اینها عوارض کار زیاد است اما چاره ای

نداشتم زندگی هر چقدر هم ساده اما خرج داشت .. استراحت و خوابم

کم بود  رسیدگی به طنین و کار مردم که قول داده بودم سر وقت حاضر

شود  مجبورم میکرد در ٢۴ ساعت فقط چند ساعت بخوابم وزنم کم

شده بود و بدنم تحلیل میرفت با این همه نباید کوتاه می آمدم اگر 

دست از کار میکشیدم به حمید باخته بودم و باید  تسلیم  میشدم و به

افکار احمقانه و نقشه های غیر انسانی اش در مورد طنین عمل میکردم

پس  جایز نبود کم کاری کنم.....

 اکثر شبها  وسط کار  بلند میشدم رو به قبله می ایستادم و به راز و

نیاز با خدا میپرداختم و قسمش میدادم که به خاطر آبروی مومنینش 

کمکم کند  تا به آرامش برسم

به یاد دارم  شب قدر  بود  و سخت مشغول ذکر و گفتگو با خدا بودم 

حمید  که خواب بود  بیدار شد  مرا به تمسخر گرفت و گفت : چی شده

کم آوردی ؟ دست به دامن خدا شدی ؟

دیدی  تارا  زندگی شوخی بردار نیست بیا و دست از لجاجت بردار آن

خانوده هنوز هم خواهان طنین هستند تو هم میتوانی طلاقت را بگیری

برگردی پیش برادرت من هم به سر و سامان میرسم

بغلم ترکید آرام اشک ریختم و گفتم : خدایی که من دارم هیچوقت 

تنهایم نگذاشته او را قسم میدهم به این شب عزیز که تو را  کمک کند

تا به انسانیت برسی و مرا کمک کند  جلو تو و  زندگیم کم نیاورم......

روز بعد ساعت 1 ظهر زنگ خانه به صدا در آمد قلبم یک لحظه لرزید بی

اختیار نام یا الله روی زبانم آمد به صدای زنگ دوم گوش میدادم و مرتب

زیر لب یا الله میگفتم  نمیدانم چرا  ذکر میگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گویا خدا فرشته ی خود را در قابل انسان  برای کمک به من فرستاده بود

و بار دیگر به من ثابت کرد که همین نزدیکی هاست و صدایم را میشنود

چون صدای این زنگ و کسی که پشت در بود جهت زندگیم را به یکباره

عوض کرد.......... ادامه دارد

 دوست خوبم قلب اگر وبلاگم  را شایسته برتر بودن میدانید بر

روی لوگوی وبلاگ برتر در سمت چپ کلیک کنید ممنونمقلب

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط تارا نظرات () |

پس اندازی که برایم مانده بود به زودی تمام شد و مشکلاتم

شروع شد مادر حمید با بدترین رفتار حتی این اجازه را به من

نمی داد که لقمه ای غذای راحت بخورم بارهابه فکر طلاق

افتادم اما تک وتنها چه میتوانستم انجام دهم من که حتی سر

پناهی برای شبهایم نداشتم و کسی نبود تا حمایتم کند مجبور

بودم بسوزم وبسازم .مادرشوهرم برای مخارج من وطنین علنا از

من پول میخواست واین موضوع مجبورم کرد تا به فکر کار باشم

هر روز با نوزاد ۴  ماهه ام برای کار به هر جای ممکن سرمیزدم

اما یا کار نبود ویا اگر بود با دیدن طنین پشیمان می شدند به

همین دلیل روزهای بعد طنین را پیش مادر شوهرم گذاشتم و

خودم میرفتم.. خدا خواست و اتفاقی به شرکتی سر زدم که

یک منشی می خواست با دیدن آقای فکور رئیس آنجا بی اختیار

گریه را سر دادم او یکی از دوستان خانوادگی ما بود که با پدرم

دوستی چندین ساله داشته و با ما رفت و آمد خانوادگی

داشت .وقتی از حال و روزم پرسید همه وضعیتم را برایش شرح

دادم واو قول داد مثل دخترش مریم که همسن من بود از من

حمایت کند. از فردای آن روز استخدام شدم..مشکل اصلی من

نگهداری طنین  بود ابتدا تصمیم داشتم او را به مهد بسپارم اما

هزینه بالایی داشت و من که حقوقم کفاف نمی داد مستاصل

بودم مادر شوهرم به شرطی که هر ماه حقوقم را تماما خرج

خانه کنم طنین را پذیرفت و روزها من ٣ نوبت برای شیر دهی

به خانه می آمدمچند ماه گذشت... من همه حقوقم را خرج

خانه میکردم و گاهی حتی پول تو جیبی هم نداشتم مادر حمید

مرتب به من سرکوفت میزد که لیاقت حمید را نداشتم و فراریش

داده ام هنوز هم از حمید خبری نبود.طنین ٧ ماهه بود  کار من

زیاد شده بود گاهی تا غروب اضافه کار میکردم تا از پس  درآمد

برآیم وقتی به خانه می رسیدم خسته ودرمانده به کارهای

طنین مشغول می شدم  مادر شوهرم حتی یک کهنه طنین را

نمی شست بیخبری از مردی که مثلا پدر فرزندم بود فقط برای

من مهم بود کسی اسمی از حمید نمیبرد انگار اصلا حمیدی

وجود نداشته من گاه و بیگاه سراغ دوستانش میرفتم اما هنوز

کسی از او نشانی نداشت ..طنین کم کم بزرگ می شد و من

سخت مشغول کار بودم گاهی که  خسته بودم تصمیم می

گرفتم سر کار نروم اما شبی را به یاد می آوردم که طنین ۴ ماه

بود و تب شدیدی داشت هرچه به مادر حمید التماس کردم او را

به دکتر ببریم گفت:من پول ندارم آنشب هزار بار مردم و زنده

شدم از فکر این که طنینم تشنج کند به خود می لرزیدم هربار

که برای بردن آب و پاشویه طنین  بیرون میرفتم مادر حمید

فحشی نثارم میکرد که خوابشان را به هم میزنم و در آخر هم

کاسه و دستمال را از من گرفت و در اتاق ما را بست  از ترس 

این که بیرو نمان کند   سکوت کردم و حرفی نزدم ....... آنشب

بارانی من تا صبح با استفاده از بخار شیشه  وگاهی با دستم که

از شکاف در بیرون میبردم کلاه کوچکش را خیس میکردم و

طنینم را خنک نگه میداشتم تا تشنج نکند.... وقتی یاد آنشب

بارانی میافتادم از اینکه حالا کاری داشتم و می تونستم لااقل

کودکم را دکتر ببرم شاد بودم....مدتی بود که طنین بیتابی میکرد

و به من توجهی نمی کرد رفتار طنین با من زمانی به اوج خود رسید

که به علت تعطیلی چند روزی خانه بودم و احساس کردم به

مادر بزرگش سخت وابسته شده از نبودنش گریه می کرد و

حتی پیش من آرام نمی گرفت من برایش شخصی معمولی

بودم و با من بیگانگی می کرد وقتی چند کلمه فحشی را که

مادر شوهرم با آب و تاب یادش می داد از دهانش شنیدم

سخت نگران شدم و به مادر حمید که با دادن خوراکی طنین را

تشویق می کرد معترض شدم او به قهقهه افتاد و به من گفت:

به تو ربطی ندارد بچه خودمان است تو برایش بیگانه هستی

وقتی پدرش نیست ما صاحب این بچه هستیم و آن زمان عمق

فاجعه را فهمیدم باید کاری می کردم ..به سراغ تنها کسی که

داشتم رفتم آقای فکور وقتی حرفهایم را شنید گفت: ببین

دخترم من حاضرم کمکت کنم اما متاسفانه شرایط جامعه و

وضعیت تو این اجازه رو به من نمیده هرحرکتی از من برای

حمایت تو حرف و حدیثی رو به پیش می کشه که من اصلا

راضی به آن نیستم اما نمیتوانم نسبت به سرنوشت تو ودخترت

هم بی تفاوت باشم مدتیست که به این فکر افتادم تا با برادرت

حرف بزنم و اون رو متوجه اشتباهاتش بکنم شکر خدا او حرمت

من رو خیلی داره و حرفهام رو حتما گوش میکنه اون تنها کسی

هست که میتونه بی دردسر کمکت کنه و از این وضعیت نجاتت

بده ..و این اتفاق چند روز بعد افتاد و من با برادرم روبرو شدم

حتی به صورتم نگاه نکرد جواب سلامم را به سردی داد و

گفت :امیدوارم روی تصمیماتی که برای تو و زندگیت می گیرم

حرفی نزنی و سر پیچی نکنی ...فقط گفتم: چشم من را  جلو

خانه پیاده کرد و گفت به هر بهانه ای نیم ساعت دیگر با طنین 

از خانه خارج شو من اینجا منتظر شما هستم احساس سبکی

می کردم حالا پناهی داشتم که می توانستم به او تکیه کنم هر

چند هنوز باورش برایم سخت بود به خانه رفتم به بهانه خرید

خوراکی با طنین از   خانه خارج شدم و به همراه برادرم به

خانه اش رفتم... چند ساعت  بعد مادر حمید سراغم آمد از

دادو بیدادو فحش و ناسزایی که  نثارمان کرد چیزی نمی گویم

او که همه جا را زیر پا گذاشته بود وحالا اینجا بود بچه را می

خواست  برادرم در جمع همسایه ها به پلیس زنگ زد و همه ما

ساعتی بعد در کلانتری بودیم آنجا کار به دادگاه کشید و من روز

بعد با کمک برادرم دادخواست طلاق تنظیم کردم  نبودن حمید

کار را دشوار کرده بود در همه جلسات خوانده پرونده غایب بود

بعد از ۶ ماه در آخرین جلسه از من خواسته شد به فاصله ٢

ماه سه  بار در روزنامه حمید را به دادگاه فراخوانم بعنی بعد از 

 آخرین اگهی دادگاه به علت مجهول المکان بودن حمید طلاق را

غیابا صادر می کرد ...دو ماه  دیگر گذشت......

همه کارها انجام شد برادرم از همان روز اول کار خارج خانه را از

من قدغن کرد  او دراین ٨ ماه نامم را صدا نزده بود  اما با طنین

مهربان بود ..من و طنین در خانه برادرم در اتاقی زندگی می

کردیم مخارج ما به عهده براذرم بود و من بشدت معذب بودم.....

اما چاره ای نداشتم ....روز دادگاه فرارسید .. چندین بار قاضی به

نام حمید را صدا زد اما حضور نداشت و قاضی حکم را صادر کرد

حکم بعد از ١٠ روز به دفترخانه فرستاده می شد تا صیغه طلاق

غیابی خوانده شود .به خانه برگشتیم شاد بودم مرتب از برادرم

تشکر می کردم اما او باز هم به سردی جوابم را می داد بارها

از همسر و فرزندانش شنیده بودم که قسم خورده تا با حمید

هستم برایش غریبه ای بیش نیستم و منتظر بودم ببینم بعد از

طلاق برخوردش چه با من  می شود ؟؟؟چند روز گذشت بیصبرانه

منتظر روز دادگاه و دفترخانه بودم هزاران نقشه برای آینده ام

داشتم می توانستم با کمک برادرم با طنین زندگی کوچکی

شروع کنم و گذشته ها را فراموش کنم  ...٢ روز به تاریخ موعود

مانده بود ظهر جمعه بود و همگی مشغول صرف ناهار زنگ خانه

به  در آمد  دختر برادرم برای باز کردن در رفت چد لحظه بعد

هراسان به اتاق آمد و گفت: عم عمه حمید حمید همه در

جا میخکوب شدیم به سختی برخواستم و به سوی آیفن

رفتم واااااااای خدای من چه می دیدم  تصویر حمید را که در

آیفن دیدم فریادی کشیدم و بیهوش شدم وقتی به خود آمدم

اتاق شلوغ بود گویی همه آمده بودند بدبختی و بدشانسی

خواهرشان را ببینند هر کس حرفی میزد از حرفها فهمیدم که

حمید برگشته و برای بردن من و طنین آمده است کمی که

حالم بهتر شد برادرم گفت :روی حرف من حرفی نمی زنی

فقط طلاق محکم گفتم بله فقط طلاق .......  روز دادگاه رسید

حمید نبودنش را اینگونه توجیه کرد که برای کار به محل دور

افتاده ای رفته و به حکم معترض شد او حاضر به طلاق نبود

قاضی دادخواست مرا نشان داد و گفت طلاق می خواهد حمید

گفت من زنم را دوست دارم برای خوشبختی و آرامشش هر

کاری میکنم و هیچوقت راضی به طلاق نیستم .من اما پوزخندی

زدم و گفتم فقط طلاق !!نوبت بعدی دادگاه برای١هفته بعد داده

شد و ما به خانه آمدیم برادرم و خواهرانم با حرفهایشان مرا به

قبول طلاق حتی بدون طنین تشویق می کردند و من به کودکم

می نگریستم که  با چشمان درشتش به من نگاه میکرد

یکروز عصر با طنین و دختر برادرم به پارک نزدیک خانه شان

رفتیم همین که روی نیمکتی نشستیم یکی به من نزدیک شد

و گفت: سلام.... حمید در چند قدمی ما بود ..بی معطلی کنارم

نشست  و از من خواست به حرفهایش گوش کنم سکوت کردم

و او ادامه داد:ببین تارا امروز آخرین  حرفهایم را با تو می زنم

دیگر تصمیم با خودت است تو 2 راه داری یکی آنکه با طنین به

خانه برگردی تا من با پولی که این مدت پس انداز کرده ام کاری

را شروع کنم و زندگی را کنار هم ادامه بدهیم قول میدهم که

همه گذشته را جبران کنم وراه دیگر اینکه اگر با من لجبازی

کنی من به هیچوجه تو را طلاق نمی دهم و باید تا آخر عمر

منتظر طلاق باشی دادگاه را متقاعد می کنم که زن و زندگیم را

دوست دارم و در ضمن برای بردن طنین هم اقدام میکنم من

دوست ندارم بچه ام در خانه دیگران بزرگ شود  ..سپس  نامه

ای راکه مبنی بر شکایت از من و پس گرفتن طنین بود در آورد و

نشانم داد .. لال شده بودم هیچ حرفی نزدم سریع بچه ها راصدا

زدم وبه خانه باز گشتیم شب همه جریان را به برادرم گفتم و او

به فکر فرو رفت روز دادگاه رسید و حمید با حرفهایش قاضی را

متقاعد کرد که من زن زندگی نیستم و باید به خانه و زندگیم

برگردم هر چه به قاضی توضیح دادم و کارهای حمید را گفتم

قبول نکرد او از من مدرک می خواست و من نداشتم دادگاه مرا

محکوم به برگشت به خانه کرد هیچکس حرفم را نفهمید و

دردهایی را که کشیده بودم ندید  قاضی به حمید اجازه داد

که طنین را با خود ببرد حتی به اعتراض من مبنی بر شیر کودک

توجه نکرد چون حمید گفت این بچه از 7 ماهگی شیر پاستوریزه

میخورد ..طنین را وقتی خواب بود به زور از من گرفتند و حمید با

خود برد .........    2 روز را با اشک و آه و گریه از دوری طنین سر

کردم همه خانواده ام  متفق القول از من می خواستند تسلیم

نشوم و طلاقم را بگیرم رفتار زن برادرم  چند روزی  بود عوض

شده بود صدایش را بلند می کرد و بچه ها را میزد  چند بار هم

با برادرم کارشان به مشاجره کشید  ...  یکشب که همه خواب

بودن برای خوردن آب بیدار به آشپزخانه رفتم دای بگو مگو آنها

از اتاق میامد آرام به اتاقم برمیگشتم که اسم خودم را از زبان

زن برادرم شنیدم جلو رفتم و گوشهایم را تیز کردم  به برادرم

می گفت: تارا تا آخر عمر وبال زندگی ماست من چه گناهی

کرده ام که نباید در خانه خودم راحت باشم او اینجا چند سال

میخواهد بماند تو پولی را که مال من و بچه هاست خرج

خواهرت میکنی و ........... حرفهای برادرم برایم مهم نبود که چه

میگوید به اتاق برگشتم و تا صبح به سرنوشتم لعنت فرستادم

روز بعد به روی خودم نیاوردم و  عصر از برادرم خواستم مرا به

خانه یکی از خواهرانم ببرد    2 روز آنجا بودم اما کارم فقط گریه

و بیتابی برای طنین بود چند بار در این 4 روز سراغ طنین رفتم

اما کسی در را برایم باز نکرد و من بچه ام را ندیدم .. یکروز که

برای دیدن طنین به خانه مادر شوهرم میرفتم به خاله حمید

برخوردم تا مرا دید گریه را سر داد و گفت :بچه بیچاره دارد تلف

میشود چرا به فکرش نیستی الان بیمارستان بستری شده

مانند دیوانه ها شده بودم وقتی به آنجا رسیدم فقط یک کلمه

روی لبانم بود طنینم کو ؟؟؟؟؟ به کمک پرستاری که دلش برایم

سوخت اتاقش را پیدا کردم بچه بیگناه من لاغر  و مریض روی

تختی بیحال خوابیده بود  مادر حمید هم آنجا بود تا مرا دید داد و

بیداد را شروع کرد و مرا متهم کرد که بچه را به این روز انداخته

ام با آمدن پرستارها و دکتر اتاق را ترک کردم و گوشه ای نالان

نشستم دکتر بیرون آمد و مرا با خود به اتاقش برد و رو به من

گفت : معلوم است شما کجا هستید پس رحم و مروت مادرانه

تان کجا رفته این بچه درد از دوری شما تلف میشود نام شما را

هم می شود مادر گذاشت؟ فقط میلرزیدم و حرف میزدم تمام و

کمال جریان را برایش گفتم  دکتر گفت: عجیب است ما هر

بار سراغتان را گرقتیم گفتند حاضر به دیدن بچه نیستید من به

شما جدا هشدار میدهم بچه در وضعیت مطلوبی نیست و اگر

به دادش نرسید تلف می شود  نه غذا میخورد و نه حرف میزند

فقط گریه و زاری و بیتابی میکند که اینگونه بی حال و نحیف

شده است خطر جدیست لطفا مراقب باشید به اتاق طنین رفتم

حمید آنجا بود هرچه لایقش بود گفتم: فقط خندید گفت هنوز

اول راهی آنقدر زجرت میدهم تا به غلط کردن بیفتی نامه ای از

جیبش در آورد و نشانم دادنامه مبنی بر مریضی طنین بود واینکه

من حاضر به دیدن فرزندم نشده بودم و چندین نفر هم پایش را

امضا کرده بودند سپس مرا با پرخاش از اتاق بیرون کرد به خانه

برادرم رفتم و تا می توانستم گریه کردم برادرم و چند نفر از

بستگان شب به خانه حمید رفتند تا با او حرف بزنند که بچه را

برگرداند  اما او با بدترین توهین ها آنها را از خود رانده بودطوری

که برادرم قسم خورد تا عمر دارد با او همکلام نشود ..باید کاری

می کردم جان طنینم در خطر بود باز هم  به بیمارستان رفتم

حمید اجازه ورود نداد و در مقابل گریه های من گفت: تا فردا

ساعت12 ظهر وقت داری به خانه برگردی وگرنه من و طنین

برای همیشه از ایران می رویم نمیدانم چرا خدا مرا از یاد برده

بود به هر دری می زدم بسته بود با وکیل و مشاوری حرف زدم

راهی نبود یا باید به فکر خودم و آینده ام بودم یا به فکر طنینم و

سلامتیش شب برادرم با من حرف زد :تصمیمت را بگیر یا ما و

بهترین آینده که برایت در نظر داریم  یا طنین و بدبختی های

جدیدت و من شب تا صبح فکر کردم و ساعت 6 صبح تصمیمم

را گرفتم و طنین را انتخاب کردم .... ادامه دارد

دوست گلم قلب اگر وبلاگم را  شایسته برتر شدن میدانید بر

روی لوگوی سمت چپ وبلاگ برتر کلیک کنید  ممنونمقلب

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط تارا نظرات () |

گیج شده بودم ما چرا اونجا بودیم با صدای حمید به خود آمدم :آقای

 رئیس من و تارا برای عذر خواهی ودست بوسی خدمت رسیده ایم

 داشتم از ناراحتی منفجر می شدم گفتم: حمید ؟ من ؟حمید گفت

 خفه شو دختره بی خانواده به خاطر حماقت تو کارم رو از دست دادم

گفتم: به درک بهتر از اونه که نون بی ناموسی بخوری رئیس قرمز شد

 رو به حمید گفت : ظرف ٢۴ ساعت کارگاه و وسایل انبار رو تحویل نفر

 بعدی میدی .. من تصمیم داشتم زندگی جمع وجوری براتون بسازم

 اما لیاقت شما همون زیر زمین نمور بی در و پیکره به حمید توجهی

 نکردم باید حرفی میزدم قدمی برداشتم به چشمان قرمزش نگاهی

 کردم یاد پدری افتادم  که نداشتمش صدایم  بلند شد :من شما رو

 روز اول جای پدرم دیدم که اگر الان زنده بود همسن شما بود اما شما

 شما در دنیایی جدا از ما سیر می کنی .با افکاری پر از هرزگی و بی

شرافتی .چه زندگی می خواستید درست کنید؟ به چه قیمتی آبروی

 من و خوشگذرانی شما ؟؟؟ با مشتی که حمید به دهنم کوبید گرمی

 خونی را احساس کردم که در رگهایم به جوش آمده بود ضربات دیگر را

 که می زد دردی نداشتم چون حرفم را زده بودم با لبخند به حمید

 گفتم:  آره بزن چون نخواستم زندگی زیبایت را روی ناموس و شرفم

بنا کنم رئیس حمید فریاد زد: گم شین بیرون به او نگاهی کردم و گفتم

دنیا دار مکافات است یادتون نره !! و رفتم بدون حمید و تنها.. با صورتی

زخمی و تنی آزرده و قلبی که شکسته بود از مردی که مثلا شوهرم بود

نمی دانستم کجا بروم باز هم بی کس و بی پناه به را افتادم افرادی که

از کنارم می گذشتند با تعجب به من و سر و صورت خون آلودم زل می

زدند اما برای من مهم نبود  بعد از چند ساعت پیاده روی ناچارا به خانه

پدر حمید رفتم با هزاران نگرانی زنگ را زدم و چشمانم را بستم صدای

در و بعد هم چهره پدر حمید که به من زل زده بود با التماس و گریه

اجازه ورود خواستم پدر حمید کنار رفت و گفت بیا دختر بیچاره بیا تو 

چی شده؟ مادر حمید رفته مسافرت و 2 روز دیگر بر میگردد تا آن زمان

میتوانی اینجا باشی حالا بگو چه بلایی سرت آمده؟؟ وضعیت پدر حمید

را می دانستم بیچاره این پیرمرد در این خانه هیچ هویتی نداشت

دو روزی که آنجا ماندم حبری از حمید نشد و من با استراحتی که کردم

کمی از کوفتگی بدنم کاسته شد و زخم لبم هم بهتر شد

ظهر روز دوم با نگاههای نگران پدر حمید فهمیدم که باید بروم از او

 تشکر کردم دستانش را بوسیدم قطره اشکی را که لحظه خداحافظی

گوشه چشمانش  دیدم هیچگاه فراموش نمیکنم نمیدانم برای من

میگریست یا برای بدبختی خودش ؟؟؟

در را گشودم وقدم به کوچه گدشتم که با صدایی به خودم آمدم :تارا

 تارا و روبرویم حمید را با شوهر خواهرم دیدم گریه امانم را برید: بله

حمید جلو آمد و با عصبانیت گفت :معلومه کجایی ؟ ؟؟همه شهر را 

زیرورو کردم بیچاره خواهرت نگرانت بود.. در دلم خندیدم: کدام خواهر

دستی به صورتم کشیدم و به حمید نگاهی کردم اجازه حرف زدن نداد

 و گفت من فکر میکردم پدرم هم با مادرم رفته واسه همین اینجا نیومدم

نگاهی به نادر شوهر خواهرم انداختم شما اینجا چه میکنی آقا نادر ؟

حمید گفت: خبر های خوبی برات داریم  حالا عجله کن  که باید بریم

خونه خواهرت گفتم :کدام خواهر من کسی ندارم ۴ ساله بی کس و

تنها هستم شوهرخواهرم گفت : تارا همه هنوز از تو و بلایی که سر

خانواذه آوردی  ناراحتند اما باید بیایی و یک امانتی را تحویل بگیری 

پرسیدم :کدام امانتی؟؟ گفت بیا می فهمی جلو خانه خواهرم بودم

خواهری که برایم بیگانه بود.. داخل حیاط قدم ازقدم بر نداشتم خواهرم

آمد اصراری برای داخل شدنم نکرد صورتم را بوسید مثل یک همسایه

مثل یک غریبه.. مثل یک دوست جدید و من لبخندی زدم گفت :ببین تارا

مادرم قبل مرگش  از من قولی گرفت و قسمم داد که تا روزی چون

امروز به دادت برسم و امانتی مادر را به دستت برسانم در صورتم علامت

تعجب بزرگی بود که به خواهرم خیره شده بود و او ادامه داد : مادر یک

نامه و مقداری از طلاهایش را در صندوقچه کوچکی به من سپرده تا به

تو در لحظه ای که هیچ امید و پناهی نداری برسانم..صندوقچه و نامه

 اینجاست وقتی دیروز حمید اینجا آمد و سراغت را از ما گرفت فهمیدم

حال و روز خوبی نداری که از خانه بیرون زده ای برای همین نادر را با او

همراه کردم که پیدایت کنند تا من به عهدم با مادر وفا کنم این اواخر

مرتب خوابش را می دیدم که پریشان حال بود امروز خیالم راحت شد که

به وظیفه خود در قبال مادر و قولم وفا کردم.دیگر خود میدانی و زندگیت

 تارا روی من و دیگران هیچ حسابی نکن کار تو همه ما را نابود کرد من

همین الان هم سرکوفت کار تو و زندگیت  را از شوهرم می شنوم

نگاهش کردم تا دهانم را گشودم به حرف آمد : نه تارا هیچ حرقی نزن

فقط برو  بسته ای به دستم داد و مرا که هزاران حرف در دهانم بود روانه

کرد ...حتی نپرسید صورتت جه شده حتی لیوان آبی تعارفم نکرد...

من ماندم یا دنیا غم و تنهایی یک کوچه غریبه و چشمان حریص حمید

که به بسته دوخته شده بود حمید مهربانانه یک ماشین دربست گرفت

و ما به خانه مادرش رفتیم مادرش در ابتدا ورود دادو بیداد راه انداخت

امابا پچ پچ حمید آرام شد و بعد از آن رفتارش دیدنی بود ......به اتاقی

رفتم و در را بستم نامه را گشودم حرفهای مادری را می خواندم که

همیشه حسرت بوسه هایش را داشتم و آرزوی اغوش گرمش ...

سلام تارا جان

میدانم بد کردی و میدانم که از همه حتی من بد دیدی اما دخترم یادت

باشد قانون خانواده ما نسل اندر نسل نوشته شده و تو سنت شکنی

کردی .. تارا جان من از ١۵ سالگی زن پدرت شدم و از ۶ سالگی از پدر

 خودم یاد گرفتم فقط بگویم چشم ..به من یاد دادند که برادر حکم پدر را

دارد و من سعی کردم آموخته هایم را به شما انتقال دهم هر چند به

نظر تو شاید حرفهایم درست نباشد و خیلی ها سر زنشم کنند اما تارا

جان ..من که سالها چشم گفته بودم  چگونه می توانستم به تو برای

شکستن قوانین خانواده آفرین بگویم. شاید به نظرت مادری بی احساس

باشم اما دخترم من یک مادر بودم  با تمام احساسات مادری در تمام

لحظه لحظه زندگیت برایت اشک ریختم اما چه کنم که کاری از دستم بر

نمی آمد و جرات مقابله با برادرت را نداشتم  سالها پیش در کودکی

پدرم و در جوانی شوهرم و در پیری پسرم قدرت نه گفتن را از من گرفته

بودند ... امیدوارم با درایت و منطق به خودت و زندگیت سر و سامان

 بدهی مواظب خودت باش در آینده فرزندانی خواهی داشت سعی کن

بهتر از من برایشان مادری کنی تا بعدها از خودت دلگیر نباشی من به

خودم و تو بد کردم حلالم کن......... مادرت

صندوقچه را باز کردم طلاهای مادرم را بوئیدم و گریه کردم به حال خودم

و به حال مادرم که از کودکی حتی اجازه انتخاب رنگ لباسش را نداشت

  رفتارهای حمید و  مادرش و مهربانی هایشان به من ثابت کرد که آنها

تارا را برای پولهایی که هر از گاهی به دستش می رسد می خواهند..

به حمید اصرار کردم به دنبال خانه کوچکی برای اجاره باشد اما مادرش

به ما اجازه خروج نمی داد با گریه از من می خواست به خاطر رفتارهای

گذشته او را ببخشم من که این سیاه بازی ها را قبلا هم دیده بودم فقط

لبخند می زدم .. با لاخره خانه ای اجاره کردیم و مقداری وسایل ضروری

منزل هم خریداری کردم و به خانه جدید رفتیم

شب اول با خدای خودم ساعتها رازو نیاز کردم و به خودم قول دادم هر

طور شده این زندگی را جمع و جور کنم و حمید را سر راه بیاورم هر

چند  دل خوشی از او نداشتم اما من باید به آینده بهتر می اندیشیدم

حمید هیچ کاری بلد نبود جز رانندگی مرتب در گوشم می خواند که

برایش ماشینی بخرم تا با آن مسافر کشی کند . نمی دانستم چکار

کنم اگر قبول نمیکردم او کنج خانه می ماند و مجبورم میکرد برای خرج

خانه از پولها خرج کنیم و به زودی همه آنها ته می کشید

به ناچار ماشینی خریدم و حمید مشغول کار شد چند ماهی بود زندگی

ما آرامشی یافته بود و من خدا را شکر می کردم

حمید به موقع سر کارش می رفت و شب هم درآمد روزانه را با هم

حساب می کردیم و خوشحال بودیم خدا را هزار بار شاکر بودم که سر

عقل آمده البته گاهی از درآمد ماشین مقداری هم به مادرش می داد

که من سعی می کردم ندیده بگیرم ..


با حالتهای بدی که داشتم خیلی زود متوجه شدم که باردار هستم سر

در گم بودم اصلا انتظار این مورد را نداشتم میخواستم زمانی که زندگیم

تثبیت شد به فکر بچه باشم  اما من حامله بودم و باید می پذیرفتم

حمید نه خوشحال بود نه ناراحت بیشتر بی تفاوت بود  وقتی من را

مشغول سر و سامان دادن به بچه ای دید که در راه است 

هر از گاهی دیرتر به خانه می آمد و درآمد ماشین هم نصف شده بود

حال خوشی نداشتم با هر اعتراض من داد و بیداد حمید بالاتر می رفت

از خرج ماشین می نالید و بهانه می گرفت

من برای بقیه پول طلاها که در حسابم بود نگران بودم حمید اصرار میکرد

یک ماشین سنگین بخرد و بین شهرها کار کند زیر بار نمی رقتم چون

می خواستم  بقیه پول را جایی سرمایه گذاری کنم با چند نفر مشورت

کردم پس از پرس و جو بسیار با توجه به وضعیت فرش چند تخته فرش

دستباف خریدم تا در فرصتی مناسب بفروشم..

حمید خوشحال بود که فکرم کار میکند  اما من به فکر آینده بجه ای بودم

که در راه داشتم ..9 ماه گذشت ..و کودکم به دتیا آمد دختری شیرین و

دوست داشتنی که طنین نامیدمش ..دختری که سرمایه همه وجودم

بود با دیدنش همه بی کسی و تنهائیم را فراموش کردم وخدا را شکر

گفتم از خیر و برکت قدم طنین خواهرانم که چشم دیدنم را نداشتن یک

روز سر زده به دیدن من و دخترم آمدند وای که چه  روزهای خوبی بود

من در جمع خانواده ام بودم کسانی که محبت خواهری را از من سالها

دریغ کرده بودند و حالا فقط به خاطر دخترم آمده بودند ...حمید مدتی بود

که مرموز شده بود دیر می آمد و زود میرفت  من که سرگرم بچه داری

شده بودم کمتر به او گیر می دادم اما احساسم به من می گفت که

حمید باز هم عوض شده .....طنین 3 ماهه بود یکی از خواهرانم برای

اولین بار ما را به افتخار طنین  خانه شان دعوت کرد حمید آن روز برای

بردن ما عجله داشت حتی زودتر از موعد ما را به مهمانی برد اما خودش

داخل نیامد گفت کاری برایش پیش آمده تا 1 ساعت دیگر  بر میگردد

تا 12 شب زیر نگاههای سنگین خواهرم و پوزخندهای شوهرخواهرم 

آنجا ماندیم بدون اینکه از حمید خبری شود بالاخره ساعت 12 و نیم با

آژانس به خانه برگشتم فقط به این فکر میکردم که حمید چه توضیحی

برای کار امشبش دارد در هال را گشودم طنین بغلم خواب بود

کلید برق را زدم و داخل شدم بی اختیار جیغی زدم که طنین بیدار شد

و گریه اش گرفت وای خدای من چه می دیدم............

خانه خالی خالی بود !!!!!!!!!! فقط یک نامه روی دیوار رورو نصب بود

تارا سلام !

من باید می رفتم به دنبال آینده ای که مال من است

اینجا ماندن فایده ای نداشت اگر توانستم به آنچه میخواهم برسم تو را

 خبر میکنم تا به من بپیوندی متاسفم که مجبور شدم همه چیز را به

پول نزدیک کنم و با خود ببرم اما نگران نباش خانواده ات باز هم به دادت

می رسند....  حمید

دهنم خشک شده بود این مرد چقدر پست بود چطور می توانست این

بلا را سر من بیاورد جز چند تکه لباس من و طنین که در ساکی بود هیچ

چیز در خانه نبود خدایا حمید با من و این بچه 3 ماهه چه کرده بود

تا صبح به حال زار خودم و کودکم اشک ریختم

دو هفته تمام به اتفاق پدر حمید دنبالش همه جا را زیرو رو کردیم و

آخرش فهمیدیم از ایران قاچاقی خارج شده  و مرا دست خالی با

نوزادی تنها گذاشته است به ناچار با طنین به خانه مادر شوهرم رفتم و

روزهای بدبختی من شروع شد.......  ادامه دارد 

اگر وبلاگم از نظر آمورشی شایسته برترشدن است لطفا روی

لوگوی وبلاگ برتر در سمت چپ کلیک کنید قلب

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط تارا نظرات () |

تعجب کردم بار اول بود که صاحب شرکت به خانه ما می آمد آن هم تنها

به داخل خانه آمد از زندگی ساده و ققیرانه ما تعجب کرد و شروع  کرد به

 تعریف و تمجید از من که لیاقت زندگی بهتری را دارم و تحملم را ستود

من با تعجب نگاهش میکردم یک لحظه به چهره اش نگاه کردم اگر پدر

 زنده بود حتما همسن او بود چقدر به پدری مهربان که پشت و پناهم

 باشد محتاج بودم ...

 حرفهایش را زد و وقتی می رفت تاکید کرد روی او و کمکش حساب کنم

شب که شوهرم به خانه آمد شنگول بود و از خوشحالی روی پایش بند

 نبود به من برای اولین بار مقداری پول جهت خریدن لباس مناسبی داد

 و اصرار داشت تا فردا خریداری کنم... چند روز گذشت یک شب شوهرم

 با رییس شرکت  سر زده به خانه آمد از من خواست لباس مرتبم را بپوشم

 و با وسایلی که خریده بود به پذیرایی بپردازم آن شب از رفتار و نگاههای

 رییس شوهرم خیلی تعجب کردم مدام به من زل زده بود و مرا زیر نظر

 داشت حتی از من جلو حمید خواست که راحت باشم و روسریم را بردارم  
 
حمید هم حرفش را تایید کرد من که نارحت شده بودم به اتاق دیگر رفتم

و بیرون نیامدم با سر وصدای حمید فهمیدم که مهمان قصد رفتن دارد بیرون

 آمدم  رییس موفع رفتن 2 بسته پول درشت به حمید داد و رو به من گفت با

ما بهتر از این باش.. حمید  عصبانی بود داد و بیداد کرد که آبرویش را برده ام

و من با تعجب گفتم من نمیتوانم با کسی که نامحرم است  راحت برخورد کنم

حمید گفت مجبورم گاهی برای موقعیت زندگی یه جاهایی کوتاه بیایم تا ضرر

 نکنیم حرفهایش را 3 روز بعد فهمیدم روز بعد باز سر زده رییس شرکت به

 در خانه ما آمد به سردی سلامی کردم خواست داخل شود مانع شدم و

 گفتم حمید خانه نیست با گستاخی گفت میدانم و به خاطر همین آمده ام

 تا حرفهایم را تنهایی بزنم .گوشزد کردم من حرف خصوصی با شما ندارم با

 خنده گفت همین جا می گویم تا حسن نیتم ثابت شود کمی به فکر خودت

 باش فکر می کنی حمید اصلا به فکر تو و مشکلات زندگیت هست ؟ به این

 آدرس برو .. شوهرت هر بعدازظهر یک ساعت بعد تعطیلی از کارش آنجاست

با ناراحتی آدرس را گرفتم و در را محکم بستم...
 
آدرس یک ساندویچی بود  تعجب کردم  چیزی به تعطیلی کار حمید نمانده

 بود فوری لباس پوشیدم و به نزدیکی محل کارش رفتم حمید داشت بیرون

 می آمد دورا دور دنبالش رفتم حمید وارد ساندویچی شد من نمی توانستم وارد

 شوم کمی نزدیکتر شدم با خودم فکر می کردم حتما حمید سر عقل آمده و شغل

 دومی پیدا کرده در دلم به رییس می خندیدم دلم را به دریا زدم و وارد شدم باید

 شوهرم را به خاطر پشتکارش  تحسین می کردم مغازه کمی بزرگ بود داخل

 مغازه چند نفری مشغول صرف غدا بودند تابلویی توجهم را جلب کرد  لژ خانوادگی

  به آن سمت رفتم و .... 

از پشت حمید را شناختم اما روبرویش .... این باور کردنی نبود  دختر جوان و مرتبی

 با لبخند نشسته بود و حمید تند تند داشت برایش حرف میزد  مغزم کار نمی کرد

روی یک صندلی نشستم قادر به هیچ کاری نبودم من در چند قدمی آنها بودم

حمید داشت به دخترک میگفت که زنم قادر به بچه دار شدن نیست و من هر

طور شده پدرت را راضی به ازدواج میکنم من همه ثروتم را به پایت می ریزم

تو گمشده زندگی من هستی با تو کامل میشوم ...دخترک قرمز شده بود و

حمید دستانش را می قشرد چقدر این حرفها برایم آشنا بود بی هیچ حرفی

 با چشمانی گریان به خانه آمدم و به انتظار حمید نشستم یک زن بی پناه

21 ساله در یک شهر غریب  بودم .حمید شب  شنگول و خندان به خانه آمد

نمیتوانستم خودم را کنترل کنم کم کم صحبت را پیش کشیدم از این چند

  سال زندگی و مشکلاتمان گفتم و از چیزی که امروز دیدم سئوال کردم ابتدا

طفره رفت اما وقتی دید دستش رو شده  کار را به جنجال و داد و بیداد کشید

 که چرا تعقیبش می کنم علت کارش را پرسیدم و خواستم به بدبختی هایمان

 رحم کند با وقاحت گفت : دنبال کسی می گردم تا مرا از این فلاکت نجات دهد

 بعد هم کلی به من ناسزا گفت و از خانه بیرون رفت  سه شبانه روز تک و تنها در

یک شهر غریب در خانه ای  که در و پیکر درست  و حسابی نداشت ماندم  هر روز

 به محل کارش می رفتم اما حمید مرا با بدترین رفتار از خود می راند روز چهارم

رییس شرکت به خانه ما آمد و حمید را با خود آورده بود  از او قول گرفت خانه را

 ترک نکند و مرا تنها نگذارد  باز هم موقع رفتن از من خواست با او  مهربانتر باشم

من که اصلا نمی فهمیدم چگونه باید مهربانتر باشم با صدای حمید به خود آمدم:

از فردا آقای رییس گاهی به خانه ما می آید  در نبود من  حتما با احترام با او

 رفتار کن نا خواستم بپرسم چرا در نبود تو مشت محکمی به دهانم کوفت و

 گفت :باره آخرت باشد در مسائلی که به تو مربوط نیست دخالت می کنی

روز بعد  با خودم تصمیم گرفتم با یک بزرگتر در مورد رفتار حمید و  وضعیت موجود

 زندگیمان صحبت کنم  اما  آنجا که ما کسی را نداشتیم باید فکری می کردم 

 در همین افکار بودم که صدای زنگ مرا به خود خواند باز هم  رییس بود جلو در تعارفش

نکردم داخل بیاید  از من یک لیوان آب خواست وقتی با آب برگشتم او داخل خانه بود 

و بدون تعارف گوشه ای نشسته بود شروع به صحبت کرد  و گفت : که   می خواهد

 با ما صمیمی تر باشد و در این شهر غیب حالا که او هم تنهاست بیشتر با ما

باشد گفت که برای استراحت هر روز به اینجا می آید و با لبخند مخصوصی رو

به من اشاره کرد که نزدیکتر شوم  سر جایم میخکوب بودم قهقهه ای زد و

از جیبش بسته کادو پیچی را در آورد به طرفم گرفت وقتی هیچ حرکتی نکردم

 خودش کادو را باز کرد ادوکلن زنانه ای بود دلیل این کادو را پرسیدم گفت: اگر

دختر خوبی باشی بهترین زندگی را برایت می سازم چشم من تو را گرفته تو

 باید مال من شوی خون در بدنم منجمد شده بود بی پناه و تنها چون کبوتری

 که در چنگال عقابی باشد  از ترس می لرزیدم یک لحظه خطر را احساس کردم

 نفسهای این کفتار پیر را می شنیدم به خودم آمدم غفلت جایز نبود اگر لحظه ای

 دیرتر میشد تا آخر عمر زیر دست این مردک و تصمیمش بودم نام خدا را بردم

 تندی از جا برخواستم مانتوم را به دستم گرفتم و از خانه فرار کردم آنقدر دویده

 بودم که نفسم بند آمد حتی نمی دانستم کجا هستم فقط دویده بودم گوشه

 در خانه ای  نشستم مانتو هنوز دستم بود کودکی که کنار در بود با ترس در

 حیاط را بست به درستی نمیتوانستم نفس بکشم  زنی از خانه بیرون آمد و لیوان

 آبی به من تعارف کرد قسم می خورم که بعد از 21 سال هنوز هم آبی به آن گوارایی

نخورده ام کمی بهتر شدم مانتو را پوشیدمو رفتن سراغ شوهرم دردی را دوا نمیکرد

به بازار رفتم تنها سرمایه زندگیم یک جفت گوشواره بود پایینتر از قیمت چون فاکتور

خریدی نداشتم آن را فروختم وقتی روی صندلی اتوبوس نشستم بدون توجه به

مسافرانی که نگاهم میکردن به اشکهایم اجازه دادم خود را رها کنند نمیدانم

 کی و چگونه حوابم برد با تکانهای  خانم کنار دستم متوجه شدم به مقصد

رسیده ام اینجا شهر و زادگاه من بود اما در این شهر بزرگ جایی برای رفتن

 نداشتم تازه فهمیده بودم که برای یک زن  جوان خطرات بزرگتری از گرسنگی

 هم هست که هستیش را به باد میدهد و من چه به موقع از آن گریخته بودم

بی هدف ساعتی در شهرم چرخیدم و به ناچار به خانه مادر شوهرم رفتم  با دیدنم

تعجب کرد وقتی با التماس خواستم اجازه ورود به خانه را بدهد  اما بی نتیجه بود

تصمیمم را گرفتم و به خانه برادرم رفتم آنجا امن ترین جا برایم بود زن برادرم پشت

 آیفن گفت: که برادرت خانه نیست و من هم اجازه وارد شدن تو را ندارم همانجا

به امید برادرم نشستم برادری که این زمان باید پشت و پناهم می شد تا عفت و

 آبرویم را حفظ کند برادرم  رسید و با کمال خونسردی از مقابلم گذشت... بلند

 شدم و سلامی کردم حتی نگاهی به من نینداخت با صدایی بغض آلود گفتم

 منم تارا با نیشخندی گفت : به جا نمی آورم مزاحم نشوید .. گریه ام گرفته بود

 غروب بود اگر راهم نم یداد کجا داشتم بروم کتش را چسبیدم و با گریه گفتم

 کتکم بزن دعوایم کن زندانیم کن اما مرا در حیاط خانه ات امشب راه بده قول

 میدهم سپیده نزده بروم با لگدی مرا از خود دور کرد  و گفت  گم شو دختره قاتل

 عوضی مزاحم نشو و در را محکم بست راهم را با گریه کشیدم و رفتم جایی جز

 خانه همان فامیل شوهرم که زمانی پناهمان داده بود نداشتم پس به آنجا رفتم

زن خانه با گرمی مرا پذیرفت و برایم شامی مهیا کرد اما من از نظر روحی  آنقدر

 آسیب دیده بودم که جسمم و گرسنگی را فراموش کرده بودم

روز بعد علت فرارم را برای زن صاحبخانه گفتم پا به پای من گریه کرد اما گفت: بهتر

 است به شوهرت خبر آمدنت را به اینجا بدهیم
 

غروب آن روز حمید رسید حتی نپرسید چه اتفاقی افتاده و من چرا برگشتم از

 فامیلش تشکر کرد و مرا با خود بردوقتی در تاکسی نشستیم و من پرسیدم

کجا می رویم نگاه تندی به من کرد و جوابی نداد ماشین به سمت شمال شهر

 و خانه های اعیانی می رفت بالاخره جلو خانه ای بزرگتر و شیکتر از خانه برادرم

 پیاده شدیم خانه که نه یک قصر بود حمید جلو رفت و زنگ را زد و ما داخل شدیم

تعجب میکردم اینجا کجا بود  اما کسی نبود جواب سئوالاتم را بدهد  حیاط بزرگی

 که شبیه پارک بود را تقریبا دنبال حمید دویدم تا به در ورودی ساختمان رسیدیم 

 منتظر بودم تا بدانم آنجا کجاست و چه کسی منتظر ماست وارد شدیم حمید با

 صدای بلند سلام کرد صدای قهقهه ی آشنایی آمد :سلام حمید جان خوش آمدید

پسرم ...به طرف صدا برگشتم واااااااااااااااااااااااااااااای خدای من چه می دیدم

خانه دور سرم چرخید باز هم بدنم کرخت شد و دندانهایم قفل شده بود حمید

 تکانی به من داد سلام کن دختره نفهم احمق من اما لال شده بودم

هر قدم که برمی داشت و نزدیکتر میشد قلبم از ترس و وحشت به سینه ام

می کوبید  حالا در چند قدمی من بود  با تکانی که حمید به من داد  بریده بریده

گفتم : س سل سلام

به خنده کشداری با صدای بلند گفت : به به سلام تارا خانوم گریز پا ......

ادامه دارد ............
 

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط تارا نظرات () |

داستان زندگیم از آن جا شروع شد که در یک خانواده سنتی و اصیل به

دنیا آمدم چندماه بعد از تولدم پدرم از دنیا رفت و اداره زندگی مستقیما

به دست برادرم افتاد ما که از نظر مادی مشکلی نداشتیم همگی مطیع

و گوش به فرمان برادر روزگار را میگذراندیم مادر هم در آرامش به  جوانی

و خاطرات با پدر فکر می کرد روابط خانوادگی بسیار خشک و قانونمندبود

و من که در سالهای نوجوانیم بودم بر خلاف خواهرانم چون ازکودکی

پرشور و سرزنده بودم همیشه به دنبال محبت مادر وافراد خانواده می

گشتم اما جو رسمی و خشک خانه همواره مرا به سوی دوستان

مدرسه ام می کشاند در همین اثنا بوسیله یکی از دوستانم ناخواسته

با پسری آشنا شدم ازهمان ابتدا می دانستم این کار یعنی سرپیچی از

قوانین خانواده وشکستن حصار چندین ساله خانوادگی اما من هنوز هم

پس از سالها علت طغیانم را ندانستم؟؟ با آشنایی باحمید چشم عقلم

کور و احساسات چندین ساله ام شکوفا شد ارتباط فقط تلفن بود هنوز

آنقدر جرئت نداشتم تا قرار خارج از تلفن بگذارم برادر برایم مظهر یک

شکنجه گر بود که چشمان عصبی و متعصبش گاهی که به یادم می

آمد مرا از قدم نهادن از راهی بیش از ارتباط تلفنی باز می داشت  سن

ازدواج در خانواده ما بعد از 20سالگی بود فکر کردن به ازدواج قبل از این

سن  گناه بزرگی بود که هیچگاه از کسی سرنزد به حمید از همان ابتدا

تمام این موارد را گوشزد کردم او که خود را برایم یک پسرخانواده دار از

طبقه متوسط جامعه معرفی کرده بود همیشه می گفت که  مشغله

کاری فعلا اجازه فکر کردن به ازدواج را به او نمی دهد چند ماه گذشت

چون من مجبوربودم ازخانه دوستم تلفنی حرف بزنم چند باری به دلیل

نبود تلفن مجبور به نگارش چندین نامه برای هم شدیم   یک روز بدون

مقدمه  از من خواست تا  با خانواده ام  صحبت کنم تا به خواستگاری

بیاید شوکه شده بودم انتظار این حرف را حتی تا دو سال دیگر از او

نداشتم من فقط 16 سال داشتم هر چه پشت تلفن التماس کردم گریه

و زاری کردم که منصرف شود فایده نداشت او حرف خودش را می زد و

علت کارش را نمی گفت ...بعدها فهمیدمکه با دوستانش سر اینکه چه

کسی  میتواند زودتر ازدواج کند و زنش را به خانه بیاوردشرط بندی کرده

وچه خوب این شرط را حمید از دوستانش  برد ...درمقابل مقاومت من

حمید بدون رودر بایستی تهدیدم کرد که نامه هایم را به برادرم نشان

می دهد وای خدا مرگم حتمی بود نه راه پس داشتم نه پیش باید

ریسک می کردم ای کاش این راه را انتخاب نمی کردم اما عقلم کم بود

تجربه ای نداشتم  با مادر موضوع را مطرح کردم هیچگاه هیچ گاه آن روز

را فراموش نمی کنم خانه  به جهنمی پر از آتش تبدیل شد انگار کارمن

از ضربه  مرگ پدر شدیدتر بود همه گریه می کردندجیغ می زدند و من

زیر ضربات مادر و خواهرانم به این فکر می کردم تا امروز آیا خانواده به یاد

داشتن دختری به نام تارادارند؟؟ از آنچه می ترسیدم اتفاق افتاد برادرم

رسید و...یک هفته بعد چشمانم راگشودم همه وجودم از درد و آسیب

جسمی خرد و خمیر بود کسی با من حرف نمی زد غروب همان روز به

من اطلاع دادند شب خانواده حمید برای خواستگاری می آیند .برادرم که

آبرویش را فقط به دلیل چند نامه و چند بار تلفنی صحبت کردن من با

پسری بیگانه برباد رفته میدید مرا مجبور کرد مقابل پسری که بزرگترین

دروغ های زندگی را در مورد خودش به من گفته بود چای تعارف کنم آن

شب برادرم جلوی همه گفت تارا از این لحظه برای همه ما غریبه است

او با سرپیچی  از خانواده و بازی با آبروی همه فامیل  ازجمع ما طرد می

شود تا 24 ساعت دیگر باید از اینجا برود و من بدون هیچ مراسم وسلام

و صلواتی بدون جهیزیه با همان یک دست لباس که شوهرم خریده بود

بدرقه ی خانه شوهر شدم نه پاتختی داشتم نه پا گشا و نه مادر و

خواهری که نگرانم باشند ورمز و راز شوهر داری و خانه داری را در

گوشم زمزمه کنند ... همان روزهای اول فهمیدم شوهرم سیکل هم

ندارد و 2 سال است که سرباز فراری می باشد بیکار و بیعار با پدر

ومادرش که به نان شب هم محتاج بودند در یک خانه ی اجاره ای زندگی

می کرد و من که حاصل یک شرطبندی بودم نمی توانستم شریک نان و

نمکشان باشم یک روز به من خبر رسید که مادرم بیمار است و فورا

خودم را به بیمارستان برسانم مادرم چندین ماه بود که بیمار بود و من

خبر نداشتم وقتی به اصرار و گریه و زاری حمید را مجبور کردم مرابه

بیمارستان برساند مادر نفسهای آخر را می کشید دستانم را گرفت و

گفت کارت بدبود به خودت و همه ما ظلم کردی  اما من واسطه شدم و

از برادرت خواستم سهم الارث تو را بعد از مرگم  بدهد سعی کن خودت

را جمع و جور کنی و در آینده مادرخوبی برای فرزندانت باشی با ما مرگ

مادر من محکوم به مرگ عزیزترین کسم شدم . در مراسم ختم مادرهمه

به چشم یک قاتل به من نگاه  کرده و با صدای بلند نفرینم می کردند 

روز سوم مانند یک غریبه جلوی چشم مادر شوهرم با بدترین الفاظ از

خانه پدری برای همیشه بیرونم کردند ..با دادن سهم الارث من که مبلغ

قابل توجهی بود ناگهان ورق برگشت شوهرم و مادرش با مهربانی باور

نکردنی از من خواستند تا در سر و سامان دادن به پولم یاریم کنند من

که بی تجربه و کم عقل بودم وجز رفاه خانه پدری و  خرج کردن پول تو

جیبی روزانه ام راه و چاه سرمایه گذاری و مسائل مالی را بلد نبودم

افساررا به دست شوهرم دادم بعدها فهمیدم با این پول میشد شغل

خوب و آبرومندی به اضافه یک خانه جمع و جور را صاحب شد اما حمید

که تنبل و تن لش بود احمقانه ترین کار ممکن را کرد وپول را برای گذران

ما و خانواده آرام آرام خرج کرد بعد از مدت کوتاهی پول ته کشید و این

مصادف بود با پایان تاریخ مصرف ما برای مادر شوهرم و او در یک شب

پاییزی ما را از خانه بیرون کرد در آن نیمه شب نسبتا سرد تا صبح در

خیابانها راه رفتیم و من تنها در این فکر بودم که  برای یک اشتباه چقدر

باید تقاص پس دادچون جایی برای رفتن نداشتیم به خانه یکی از اقوام

حمید رفتیم و به کمک آنها بعد چند روز زیر زمینی تاریکی اجاره کردیم

که هیچ سمی حشرات موذیش را چاره نبود اندک وسایل بدرد نخور زیر

زمین را مرتب کردم و دوران فلاکت من شروع شد حمید به هیچ وجه تن

به کار نمیداداکثر شبها از گرسنگی تا صبح به خود می پیچیدم شبها از

سرمای زمستان  ویخبندان با تنها لحافی  که زن صاحب خانه به صدقه

سربچه ها یش به ما داده بود بدون هیچ وسایل گرمایی میلرزیدیم ومن

به خودم و حماقتم لعنت می فرستادم گرسنگی مجبورم کرد خودم به

دنبال کار بروم و شوهر بی غیرتم از این کار خوشحال بود چون دیپلم

داشت خیلی زود کارمنشیگری یک شرکت به من محول شد یادم میاید

به خاطر لباس نامناسب وکهنه ام روز اول با خجالت و شرمندگی سر

کار رفتم و این از نگاه رییس که مرد جا افتاده ای بود پنهان نماند مبلغی

مساعده به من داد و من لباس مناسبی تهیه کردم .. باحقوق کم من

زندگی رنگی به خود گرفت  اما حمید تا لنگ ظهر می خوابید و عین

خیالش نبود با اعتراض من دادو بیداد و  دعوا بالا میگرفت و من مجبور به

سکوت بودم نه راه پسداشتم نه راه پیش چند روزی مرخصی گرفتم و

سر کار نرفتم اما آب از آب تکان نخورد وقتی گرسنه بود به خانه اقوامش

میرفت و شکمش را سیر می کرد و اصلا به فکر من نبود .. اوضاع به

همین شکل ادامه داشت تا این که یک روز حمید  به محل کارم آمد و

گفت که کار خوبی پیدا کرده و باید به شهر دیگری برویم و مرا مجبور به

استعفا دادن کردبر سر دو راهی بودم حمید میگفت این شانس زندگی

من است و من که بعد 3 سال این اولین بار بود مصمم میدیدمش قبول

کردم یک شرکت ساختمانی که متعلق به یکی از اقوام دورشان بود در

آن شهر در حال ساخت بیمارستان بزرگی بودند که حمید به عنوان

انباردار مشغول به کار شدفکر میکردم دوران بدبختی و سختی به سر

آمده غاقل از اینکه روزگار بازیهای بدتری برایم داشت خوشبختی ما فقط

2 ماه ادامه داشت یک روز صاحب شرکت سر زده و تنها به خانه ما آمد.

 ادامه دارد.....

  

نوشته شده در پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط تارا نظرات () |

سلام دوستان گلم قلب

خیلی خوش آمدید به دلیل مشکلات در بلاگفا وحذف شدن مطالب واطلاعات وبلاگم

مجبور شدم اسباب کشی کنم به پرشین بلاگنیشخند 

دوستان عزیزی که من رو لینک داشتن پیغام بزارن تا لینک  دوباره کنم

در اولین فرصت با خلاصه ای از قسمت اول  و دوم سرنوشتم با من همراه باشینقلب

نوشته شده در چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط تارا نظرات () |

Design By : Night Melody

جاوا اسكريپت